![]() |
![]() |
|
| بابا خنده اینجاس باهالم که میگن منم بیا تو دیگه |
|
سلام عليكمممممممممممم خلاصه مرده گفت نه مام پياده شديم حالا من داشتم ميتركيدم از خنده كي بود كه جمعم كنه تينام به من خنده اش گرفته بود رفته بوديم گوشه خيابون مثه اين ديوونه ها هي ميخنديديم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:0 توسط تیام |
|
|
تفلد تفلد تفلدم مبالك بيا شعمارو فوت كن تا 10000000000000000 سال زنده باشم تفلد تفلد تفلدم مبالللللللللللللللللك در روزي قبل از تولدم يعني ديروز مرا به كار گماشتند گفتم كوزت ياده يه خاطره افتادم در همچونان روزي من اين نوگل باغ هستي اين فرشته ي زيبا روي اين عزيزه باهال متولد شدم و ديده ام را به روي اين دنيا گشودم راستي امروز نه اينكه تولدم بود اصلا درس نخوندم بعد به دبيرا ميگفتم تولدم بوده خودم به خودم كادو دادم درس نخوندم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:51 توسط تیام |
|
|
چرا انقد حرف ميزني ؟ چقد تو وراجي دختر بايد ساكت باشه چرا انقد ميخندي ؟ زشته دختر بايد سنگين باشه چرا انقد ميزني و ميرقصي ؟ دختر نبايد بزنه برقصه چرا انقد سوت ميزني؟ دختر نبايد بسوته چرا تو كلاس زلزله راه ميندازي؟ دوس داري كلاس طبقه دومو بياري طبقه اول؟ چرا انقد رو پله ها سرسره بازي ميكني؟ مگه بچه شدي؟(از اين سرسره بازي ها هس رو ميله پله ها انقد حال ميده چرا انقد تنبلي؟ دختر بايد خر خون باشه چرا ميزو چپ ميكني؟ آخه درد داري؟ چرا بچه هارو اذيت ميكني؟ بيرونت كنم؟ چرا انقد صدات بلنده؟ دختر بايد متين باشه چرا موهاتو اينجوري كردي؟ مدل افريقاييه؟ چرا ابروهاتو بر ميداري؟ مگه تو مدرسه نمياي؟ اينجا كابارس؟ چي فك كردي؟ مهندسي ژنتيك دوس داري؟ زكي ترازت بالاس؟ پيشه كي ميشيني؟ چرا ميري تو كارنامه ها فضولي ميكني؟ امتحانتو ده دقيقه اي دادي؟ سوالارو از كجا كش رفتي؟ چرا ناخونات بلنده؟ خجالت نميكشي؟ چرا به خانومت ميگي ضايع؟ چرا بدت مياد بازرسي بدني بشي؟ چرا وقتي برات سخنراني ميكنن مثه بز نميشيني گوش بدي؟ چرا بچه هارو اغفال ميكني؟ چرا مقنعه ات اينجورييه خانوم؟ چرا موبايلت خاموش نيس؟ ميذاري رو سايلنت؟ برات دارم چرا سره كلاس نقاشي ميكشي؟ چرا همش ورجه وورجه ميكني؟ بابا خسته شدم از اين همه چرا بيا اينم واسه تو آبشي آفتاب كه ميگي من غم ندارم اينا همه درداي تو دله منه ولي خاموش ميشينمو دم نميزنم ميسوزمو ميسازم شما ميگين من چجوري خودمو عوض كنم خودمو بردارم يكي ديگه بيارم جام؟ چيكاااااااااااار كنم از دسه اين ناظم مدرسه منو عصبي كرده كمممممممممممممممممممممممممممك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:15 توسط تیام |
|
|
س سكسكه سكسكه اههههههههههههههههه سكسكه چيكاركنم؟ خدايا مثه اينكه سكسكه فك نكني اين همون روزه كه همش سكسكه بودا نه امروز فرداست به من چه بهد رفتم درو باز كردم ديدم واي دوستانه ماماني از راه رسيدن منم حال ميكردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:59 توسط تیام |
|
|
با بقيه فرق مي كنه سلام خيلي وقته كه دارم اين چرتو پرتا رو مينويسم شمام دارين ميخونين شايدم نمي خونين و مثه اون پسر بچه كه دو خطه آخره مطلبو ميخوندو وانمود ميكرد كه همشو خونده باشين نميخوام بگم برام فرقي نداره كه مطالبه وبلاگمو ميخونين اگه اينجوري نبود كه ديگه وب نمي نوشتم دفتر خاطرات برام كافي بود قبول دارم كه واقعا يه خلم يه خله به تمام معنا كه سرتاسره زندگيش مسخره بازي و سركار گذاشتن اينو اونه اما بر عكس اين همه خليت كه در وجودم نهفته اس كتاباي سياسي رو خيلي دوس دارم اصولا به سياست علاقه مندم يه مدتم تو خط مباره و اين حرفا رفته بودم يه وبلاگه سياسي هم مينوشتم اما سياست اصلا خواهان نداره نميدونم چرا اين مردم اصلا به فكره خودشون نيستن هر بلايي كه سرشون ميارن ساكت ميمونن وتحمل ميكنن واقعا هم حضرت علي راست گفته كه هر مملكتي هر حكومتي داره اونيه كه لايقه مردمشه ميدونم بلد نيستم بنويسم ديروز رفتم يه وبو خوندم نويسنده اش واقعا قوي بود خيلي خوشم ازش اومد كاش منم مثه اون ميتونستم بنويسم اصلا خواستم يه چيزه ديگه بگم تبديل شد به خود شناسي مي خواستم خلاصه زندگي دوسته مامانمو كه مثه خالمه براتون تعريف كنم آخه به نظره خودم خيلي جالب بود اين خانومه كه ميگم يه خانومه مهربون وخوشگلو با جذبه است در عين ظرافت عين مردا ميمونه تموم عمرش بين مردا بوده وقتي سره كار ميرفته زيره پاش تويتا بوده ميگه من تو گرمابه مردونه هم بودم تو قصابي همه جا تازه يه چيزه خنده دار تعريف كرد برامون اون موقع ها يعني زمونه شاه دستشويي شون مختلط بوده گفت از دستشويي مياومدي بيرون يهو يه سيبيل كلفت روبروت ظاهر مي شده خلاصه باباشم از اون پولداراي قديمي بوده تو نازو نعمت بزرگ شده با يه خانواده با فرهنگ تك فرزنده هميشه غصه ميخوره كه هيچ كسو نداره هميشه به مامانم ميگه شايد يه زماني تو يه جايي ما با هم خواهر بوديم(كه اين حرفش خودش يه فلسفه جداگانه داره شايد بعد گفتم) پدرو مادرش واقعا عاشقه هم بودن بطوري كه پدرش به مادرش ميگفته مامان خاله هم اعتراض ميكرده ميگفته كه بابا مثه اينكه مامانه منه ها باباشم ميگفته تو از اون جهت به مامانت ميگي مامان كه مادرته اما من بهش ميگم مامان چون مامانه يعني دوس داشتي وقشنگه خلاصه پدرش نميدونم چجوري به صورت ناگهاني ميميره خاله هم وقتي اين خبرو ميشنوه با اعصابه داغون حاله خودشو نميفهمه ميره به مامانش ميگه كه بابا مرد مامانشم بهش شوك وارد ميشه وديوونه ميشه نه از اون ديوونه ها كه فك ميكنين هميشه ساكت يه گوشه ميشسته و از اين حرفا يه بار كه خاله ميره به مامانش سر بزنه و كاراشو انجام بده ميبينه مامانش تو تاريكي نشسته خاله ميره چراغا رو روشن ميكنه مامانش ميگه نه خاموش كن چراغا رو مگه اين سربازا رو تو حياط نميبيني كه دارن رژه ميرن الان اگه بفهمن من اينجام ميان منو ميبرن از بابات جدام ميكنن اونجاس كه خاله پري مفهمه كه واي چه اتفاقي برا مادرش افتاده تا قبل از اون ماجرا فك ميكرده مامانش فقط دل تنگه باباشه اما اون موقع متوجه شده كه جريان از چه قراره و وضعه مادرش تا چه حد خراب مادرشو ميبره پيشه بهترين دكترا و متخصص ها ولي ميديده كه مامانش خوب نمشه خيلي واسه خوب شدنه مامانش عجول بوده تا يه بار به يكي از دكترا ميگه آقاي دكتر مادرم چرا خوب نميشه دكترم بهش ميگه خانوم بيماري مادرتون يه سرماخوردگي ساده كه نيست و به اين زودي خوب نميشه و برا خوب شدنبه زمان نياز داره اين خاله ما يه شوهرم داره كه خيلي پسته خيلي خوشتيپه اما بيشعور همافره هواپيماس خلاصه خيلي خاله پري منو اذيت ميكرده هنوزم اذيتش ميكنه اصلا ازش خوشم نمياد وقتي خاله ميخواسته مامانشو ببره دكتر بنا بر احترامي كه به مادرش ميذاشته مادرشو جلو مي نشونده مامانشم پشتشو ميكرده به آقا ايرج خاله پري ميگفته مامان اين كارو نكن ايرج ناراحت ميشه اما مامانش ميگفته گور باباش من نميتونم هيچ كسو جاي بابات ببينم آقا ايرجم كينه ي يه زنه رنجور و افسرده رو به دل ميگيره خلاصه جوري ميشه كه حتي خاله نميتونسته جلوي آقا ايرج به مادرش برسه خاله ميگفت مادره من با بابام مرد فقط بابام يه ثانيه درد بود يه ثانيه مرگ اما مامانم 16 سال دردو رنجو تحمل كرد تا بالاخره رفت پيشه بابام چند ساله آخر حاله مادرش به قدري بد ميشه كه حتي كنترل ادرار هم نداشته با يه هولو هراس برامون تعريف ميكرد كه وقتي مامانشو حموم ميداده لباساشو عوض ميكرده يهو سر وكله ايرج پيدا ميشده نميدونسته چيكار كنه آقاي ايرج به جاي اينكه به خاله پري كمك كنه هميشه ناراحتش ميكرده مثلا وقتايي كه خاله پري مامانشو ميبرده دستشويي يا موهاشو شونه ميزده آقا ايرج دسته بچه هارو ميگرفته مي اومده پشت پنجره و مادر خاله پري رو مسخره ميكرده واقعا آدم تا چه اندازه ميتونه پست باشه كه يه آدم نا توانو مسخره كنه ميگفت نميدونين چقدر برام سخت بوده كه مامانو مثه يه جسد ميكشيدم ميبردمش آخه مامانش پوكي استخون داشته و نميتونسته رو پاهاش واسه خلاصه خاله انقد با درد اين حرفا رو ميزد كه منم پا به پاش اشك ريختم راستي خاله انقدر پولدار بوه كه اونزمون حقوق يك ماه وزارت بهداشتي هارو داده فكرشو بكني ميبيني خيليه ها اما حالا 10 هزار تومنم تو كيفش نيست تو رو خدا براش دعا كنين |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:38 توسط تیام |
|
|
بابا بزرگم فوت كرده بود اگه تو نباشي يا ازم جدا شي سخته ديگه زندگي برام چشماي نجيبت وقتي ازم دورن اميدي ندارم به شبام خلاصه يهو ديدم زمين به لرزه در اومده اگه گفتين چي شده بود نمي دونين؟ اههههههه منم حالا نميدونستم چيكار كنم هيشكي منو دوس ندالهههههههه اين عكسه خوشمره؟ اين مثلن منم در حين اجراي برنامه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:30 توسط تیام |
|
|
اردوي علمي داشتم آدامسمو باد ميكردم هي مي تركوندم هي مي تركوندم هي اين بر وبچ ناله نفرين ميكردن كه يه دفه به ناگاه آدامسمو قورت دادم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:19 توسط تیام |
|
|
سلام بر بچسسسسسسسسسسس
شطور مطورین شطور ناکین خوبناک ؟ بدناک؟معتدل بهاری ناک؟ خب جونم براتون بگه این پسل عمومون اومده رو این صندلی کامپیوتر یا برج ایفلم شاشیده بهدش منم مجبورم رو صندلی میز توالت بشینم که چوبیه خودتون درک کنین چه وضعیتی پیش میاد به همین دلایل من در عذابه روحی روانی به سر میبرم از یه طرف صندلی کوتاس منم ماشالله رشیییییییییییییید باید مثه این ننه قوزی ها بشینم پشته میز از طرفه دیگر به علتی سختی بیش از حد صندلی کو...نمان سر( ser)میشود اواااااااااااااااا تغیره فونت دادم چلاااااااا؟ نی دونم ولش خب داشتم میگفتم حالا تا شستنه صندلی من باید نت با اعماله شاقه داشته باشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:16 توسط تیام |
|
|
يه چيزه باهال براتون بگم داشتم آهنگ گوش ميدادم اونم چه آهنگي رپه هي ميگه واسه تو كروات زدم و از اين چرت و پرتاي هميشگي رپرا بهد مامانم هي مي اومد ميگفت بابا اينو خاموش كن برو نمازتو بخون منم گفتم باشه الان ميرم يه دو سه بار ديگه هم بهم گفت ديده گوشم بدهكار نيس ميگه اين الياسه دور و برت منم تركيدم از خنده اونم جدي هي ميگفت به خدا الياسه پاشو بگو لعنت به الياس منم پا شدم برم وضو بگيرم بهد گفتم بيام تا اين واقعه با نمك يادم نرفته يادداشتش كنم دوباره مامانم اومد گفت بابا الياس دس از سره دختره من بردار منم گفتم بهتره تا با دمپايي نيافتاده دنباله الياس پاشم برم اينم الياس(يكي نيس بگه آخه ماماني دوسته الي جون بودن كه خيلي خوبه موبايله مجاني بدونه نياز به گوشي)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:8 توسط تیام |
|
|
داشتم میمرددددددددددددم خدایا چرا اینجوری شد؟ اصاب مصاب ندالم منو ببخشید که دیل آپیدم آدمیزاد جون اون که گفتم اولین نظر تو پسته قبلیه فلت مگه من منظورم از اون +۱۸ بود بی ادب؟ بابا معذرت منظورم +۲ بود همین حرفایه همیشگی مردم حالا خوب شد؟ نامه ي آمي خله به منه چل سلام بي سلام به تيامه آشغال، خر، نفهم، نامرد، نيمه راه ديگه خيلي دوست ندارم فكر نمي كردم اين قدر نا مرد باشي بعد از يك هفته با هزار ذوق و شوق اومدم آفام رو ببينم زدي تو ذوقم دزد، قاچاقچي ولي واقعاً از دستت ناراحتم واااااااااااااقعاااااااااااااٌ حالا كه اين طور شد به من ربط نداره بايد دوباره همه آفام رو بياري فهميدي؟ اينم يه خودافلظي چل وارانه آمي چله اگه خوشتون اومد بگین بقیه نامه هاشم بذارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:24 توسط تیام |
|
|
من بازم اومدم سلام عزیزان میدونم که دلتون خیلی برام تنگولیده بود نیست که من کلی باهالم به همین خاطر
ولی تو این تعطیلات کلی از باهالیم کم شده
دیگه خسته شدم از بس پاستوریزه نوشتم دوس دارم برم تو نخه بی تربیتی منتظلم دوستان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:39 توسط تیام |
|
|
سلام دوستان
سلام عزیزان سلام خوانندگان سلام نظر دهندگان که الهی قربونتون برم سلام نا خوانندگان سلام باهالان سلام بی هالان سلام پذیرایی بی خی خی بابا من اومده بودم خودافلظی هی سلامیدم ابشی ها داداشی ها من دارم میترکم یعنی ترک میکنم نه اینکه فک کنی دارم منفجر میشم میخوام برم تا مهر بر نمیگردم خودافلظه همتون ببینین از الان دیوونه شدم دارم میگریم یه دفه میخندم که راستی راستی بابای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط تیام |
|
|
مووووووووووووووووووووووش نميدونين خونه ي ما ديشب چه خبر بود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:38 توسط تیام |
|
|
بازم يه دزدي
دزد كه شدم پس فردام لابد مهتاد ميشم راستي چند تا خبر كه اصلاً به اين عكسم ارتباط نداره يكي اينكه ميدونستين يونسنگ تو جواهري در قصر صيغه ي پادشاس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط تیام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:30 توسط تیام |
|
|
جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه گضنفر را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدي نيست. راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:31 توسط تیام |
|
|
فرم هاي مشكوك مامانم كارمنده، ريئسشم تو اين همه آدم مامانه عزيزه منو مظلوم گير آورده و فرم هايي كه بايد واسه سهام عدالت پره بشه همون كه محمود آقا قولشو داده بياره خونه تا منه بدبخت اين فرم ها رو پر كنم مثلاٌ يه بار يه نفر اسمه باباش چهار شنبه بود غضنفر يه مرده زشت و لاغرو و بدقيافه اس متولده 36 خلاصه غضنفرم كه اينجوري ميبينه ميره يه زن ميگيره كه 22 سال از خودش كوچيكتره (تاريخ تولدشم مثه من بود نكنه اين بلا سره منم بياد آه چه سرنوشته غمناكي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:47 توسط تیام |
|
|
بنزين اينجانب محمود آقا، فرزند حامد آقا، همدست عادل آقا، رفيق اكبر آقا، چاكر علي آقا. يك آدمي هستم كه فقط يه كاپشن سفيد دارم كه هميشه اونو ميپوشم البته يه كت و شلواره سياه هم دارم اما اونو براي مواقع ضروري نگه داشتم روزي كه منو عادل جون ميخواستيم يك خواهر رزمنده را نزد اكبر آقا براي رفع نيازهايش ببريم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:36 توسط تیام |
|
|
كنكوره اسهالي شرحه يه كنكوري كه هنوز هم در راه رسيدن به دانشگاهه: 10 ساله هي در راه كسب علم مي دوم ولي اون هم هي مي دود و همش از من پيشي ميگيرد من كنكورهاي متداولي داشته ام، جورواجور،در هر نقطه از ايران. اصلاٌ بذارين خاطره ي يكي از كنكورامو براتون تعريف كنم جونم براتون بگه كه: يه سال كه كنكور داشتم نمي دونم ساله 70 بود يا 71 خانومه مراقب منو به سوي دستشويي هدايت نومود از شانسه بده من دستشويي توي سالن بود دستشويي رو كه ديگه نگو انقد زيبا بود چون توي سالن هوا خيلي گرم بود تو دستشويي هم دوباره يه فكري به ذهنم رسيد گفتم: خانوم من نمي تونم تو سالن امتحان بدم حالم خيلي بده منو ببريد دفتر شايد حالم بهتر بشه بعد منو به دفتر بردن براي خودم لم دادم رو صندلي دبيرا اين بود خاطره ي كنكوره اسهاليه من |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:14 توسط تیام |
|
|
زندگينامه فردوسي يه روز دختر عموم پيله شده بود كه مي خواس روزنامه ديواري درست كنه درباره فردوسي هي مي گفت تيام يه مقاله درباره زندگينامه فردوسي بنويس منم كه چيزي از آقا فردوسي بلد نبودم يه مقدار خزعبل از خودم در آوردم گفتم تو روزنامه اش بنويسه حالا چون موضوع پوضوعي نداشتم گفتم اينجا هم بيارمش تا مردم بيشتر با خصوصياته آقاي فردوسي آشنا بشن. فردوسي يك آدمي بود بسيار خوب و با مرام. شاعري زبردست بود آن مرحوم، آن شاعر زبرجد كتاب هايي در مدل هاي شعر و نثر مي سراياند كتاب هايي به اسم هاي گلستان و بوستان و شاهنامه. فردوسي كه اسم كوچك و كامل او ابوريحان بيروني فردوسي پور است ملقب به فردوسي كه ميشود مخفف فردوسي پور كه فاميلي او بود. او در سن 30 سالگي چشم به ازدواج با خانمي بسيار زيبا گشود و بعد از ازدواج شعرهاي زيباتري سرود كه نشانه عشق به همسر زيبايش بود كه در كتاب گلستان او چاپ شده است 9 ماه گذشت و كودك چشم به جهان گشود اما از بخت بد فردوسي كودكش مونگل بود آب را گل نكنيد شايد اين آب روان چه گوارا اين آب و غيره .... و بعد ها فردوسي خودش را كشت به خاطر اينكه بچه اش هم مونگل بود هم پر توقع و از او تقاضاي سوني داشت و از طبع شاعر پدر سوء استفاده مي كرد و تقاضايش را در قالب شعر بيان ميداشت: سوني....سوني....دوست دارم....عاشقتم....ميميرم برات....ولي بابا فردوسي برام نمي خرت عزيزم( البته چون فرزند فردوسي مونگل بود شعرهايش هم مونگليسم شد) . خلاصه ما زندگينامه فردوسي رو تو روزنامه ديواري دختر عمومون نوشتيم فرداش زن عمو مونو از مدرسه خواستن اونم به علت تمسخر شاعري زبرجد مانند آقاي فردوسي پور عزيز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:23 توسط تیام |
|
|
موضوع جديد هركي گفت معني اين جمله چيه جايزه داره تازاماهه |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 19:27 توسط تیام |
|
|
خواهش با سلام خوانندگان نامرئي وبلاگم . يك خواهشي از شما هم ميهنان عزيز داشتم به علت اينكه شما اصلاٌ مطالب زيبا و جذاب و دوستداشتني مرا نخوانديد و نظري هم مبذول نداشتيد مرا دلسرد نوموديد و شوق نوشتن را در من كشتيد حالا كه من مي خواهم باز هم بنويسم نمي توانم ميدانيد چرا؟ نمي دانيد؟ چرا نميدانيد؟ حالا كه نمي دانيد من به شما ميگويم چون شما قاتل هستيد. از خود ميپرسيد قاتل چه كسي؟ حالا من بهت مي گم قاتل شوشه نويسندگي من . چرا انقد خونسردي شايد تجربه داري شايد نه حتماٌ چون فقط كسايي كه حرفه اي هستن مثه تو بعد از انجام يه قتل انقد خونسردن. حالا اشكال نداره من رضايت ميدم تا قصاص نشي فقط واسه جريمه يه موضوع بدين تا من يه چيزي بنويسم پوسيدم بابا. راستي كساني كه از فونت بزرگ مطالبم شكايت داشتيد اينم فونته كوچيك اما فونته كوچيك دو تا مشكل داره اوليش اينه كه من خودم كورم و كساني كه كور هستند را درك مي كنم كه با چه مشكلاتي روبرو هستند كه البته 80% شما هم كور هستيد چون اين از مزاياي اينترنته عزيز و پر سرعتمان است هديه اي به تمامه كاربران البته بيشتر معتادانه آن .دوميشم اينه كه متنم خيلي كم ميشه من خودم شوقه نويسندگيم مرده بعد متنم كمتر بشه كه ديگه هيچي. اما چون ما يعني خودم به نظراته خوانندگان گرامي اهميت ميدهم باشه قبول ما كه انقد دل گنده ايم اينم روش. منتظره موضوعاته پيشنهاديتون هستم اما اگه موضوع نداديد شايد ايندفه واقعاٌ قاتل شدين ها چون ميخوام خودمو بكشم از دسته شما خوانندگانه نامرئي پس من كي مي خوام كشف بشم بابا حوصلم سر رفت اي كاشفان بياين منو كشف كنين. نتيجه اخلاقي: چيه همش منتظري من نصيحتت كنم يه بارم خودت برو يه چيزيو تجربه كن چقد تنبلي فردا پس فردا چاق ميشي مي موني رو دستمون اونوقت ميترشي ها من برا خودت گفتم عزيز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:54 توسط تیام |
|
|
دعا و ثنا امروز عصري داشت اذان ميگفت منم داشتم آهنگ قسم كه شهرام صولتي خوندش رو با صداي زيبايم ميخواندم كه مامانم با صداي زيباترش فريادي بر سرم فرود آورد كه آن نفير و دربانه جهنم را خاموش بنومايم و به جايش چون تنگ غروب بود دعا كنم(حالا نميدونم اگه گشاده غروب بود بايد چيكار ميكردم). منم كه بچه مثبتم اطاعت از اوامر مادر جان كردم(آخه ميدونين من منفي بودم بعد اين دوستام به زور منو انداختن تو قدرمطلق حالا من به صورت مثبت در خدمته شما هستم)بيخيخي از بحث اصلي خارج شدم ميخواستم طريقه ي دعا كردن رو بهتون ياد بدم. با صدايي دل شكسته و نا اميد ميگوييد: 1. خدايا، به هركي هرچي ميخواد بده مگه اونا چه گناهي كردن كه چيزي ميخوان (شايد يكي مثه من فقط تقاضاي يك شكلات داشت)خواهشمند است بهشون حاجت هاشونو عنايت بفرما. 2.خدايا من خنگم، درس نخونم، بازيگوشم، شيطونم، تنبلم، خوشگلم. همه ي اينا رو ميدونم اما مرا در امتحاناتم موفق بدار كه حوصله ي شهريور آمدن را ندارم،به خودت قسم. 3.خدايا، اين تارا را در امتحاناتش موفق بدار تا مرا به زور سر جلسه ي امتحان نبردتا با اين حراستي هاي دانشگاه دعوا كنم و سختي و مشقت هاي فراوان را تحمل بنومايم. 4. خدايا، اين عادت قهر،قهرو بودن پدرم را از سرش بينداز حالا ما هيچي اين مامانم چه گناهي كرده كه بايد هي منت بكشه؟ 5. خدايا،ولومه مادرم را پايين بياور و دل او را نرم بنوما تا اجازه بدهد من بيشتر به ملاقات نته عزيزم نايل شوم. 6.خدايا، برادرم را عاقل بنوما و او را از اين ديوانگي خلاص كن كه هر روز من با او كل نداشته باشم. 7.خدايا،به دوسته مامانم دلي پر از آرامش و نشاط و تفكري به دور از قرض وقوله ببخش. 8.خدايا، به مريم امير را عطا كن(يا به گفته ي خودش:امير پسر فاطي را به مريم دختره فاطي برسان) 9.خدايا،تينا را در امتحاناتش همچون خودم موفق بدار زيرا در تابستان حوصله ي شنيدنه غرغر وتشرهايش را از حسودي به من كه قبول شده ام را ندارم. الهي آمين نتيجه ي اخلاقي: ديدين چقد دلم پاكه؟ راستي يادم رفت خدا جون:نظر دهندگان وبلاگ را زياد بنماو هر كس نظر بدهد خدا اجرش را به امام حسين واگذار مينومايد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:15 توسط تیام |
|
|
ترشيده اين تيناي مام ديگه پير شده چند وقت بود بهش گير داده بودم هي بهش ميگفتم ترشيده،ترشيده. حالا روش تاثير گذاشته ميشينه زانوهاشو بغل ميكنه روشو اون ور ميكنه ميگه شوهر روشو اين ور ميكنه ميگه شوهر. حالا موندم براش چيكار كنم آخه بدبخت قيافه كه نداره، اخلاقشم كه صفره اونوقت شوهرم ميخواد شايد بايد اول از همه به دنبال يه از جان گذشته باشم، يه عروسي مروسي اي چيزي هم نداريم قالبش كنم به يه نفر. خدايا اين دوستم گناه داره، داره از دست ميره بميرم برات الهي تينا جون. چه دوره زمونه اي شده اون موقع ها كه ما جوون بوديم هر دختري يه صد تايي خواستگار داشت اما حالا معضله جامعه امون شده شوهر، گير كه نمياد لامصب، نايابه. اون روزي رفته بوديم از آقاي كچل بستني بگيريم اگه تينا رو نگرفته بودم داشت ميرفت كه بهش پيشنهاده ازدواج بده. آخييييييييييييييييييييييييييييييييي روزگار ميبينين دوستان؟ البته وبلاگه من كه خواننده نداره پس به خودم ميگم ميبيني تيام جون؟ اين تينا حالا بايد بدوئه دنباله شوهر فك كنم بايد زكرياي رازي رو اظهار روح كنم تا يه كاري براش انجام بده. يه آزمايشي چيزي شايد فرجي شد يه شوهر واسه اين تينا پيدا شد( چقد گفتم شوهر فك كنم واژه اي كه بيشتر از همه تكرار شده شوهره). آخه تيام جون تو كه فكرم نميتوني بكني پس به چه درد ميخوري؟ آفرين عزيزم نذار اون مغزت انقد آك بمونه پاشو بسته بندي شو باز كن بعد سره همش كن يه كم فك كن اگه نشد اشكال نداره اولين بارته تجربه نداري پاشو عزيزم. واي خاكه عالم فردا امتحان دارم بيشتر از 2 نمره هم نخوندم نشستم دارم به خودم توصيه ميكنم كه مغزمو از تو بسته اش در بيارم و واسه شوهر يابيه تينا يه فكري بكنم. مثه اينكه نميشه من فك كنم اي خوانندگان نامرئي وبلاگم خواهشاٌ شما يه فكري واسه اين تينا بكنيد تا منم ببينم چه خاكي به سرم بريزم بهتره. به نظر شما رس خوبه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:59 توسط تیام |
|
|
كمك فك كنم بايگاني مغزم به هم ريخته چون همه ي خاتراتمو قر وقاطي نوشتم. دانشگاه كجا و خوشگل بگيري كجا.بالا پايين ميشه مغزم بايد برم يه خونه تكوني مغزي. خب جونم براتون بگه البته چي بگم وبلاگ منه بيچاره كه اصلاٌ طرفدار نداره كيه كه مارو بتحويله.وبلاگ كوچولوي من حتي نميتونه بره توي فهرست وبلاگا. بي خي خي بابا زيادي رمانتيك شد كه اصلاٌ به تيريپه من نمي خوره. امروز توي امتحان يه كلمه ي عجيب ديدم به اندازه ي نيم ساعت خودم تنهايي تلاش كردم، جون كندم از همه مهم تر فكر كردم. ميدونين فكركردن چه كاره سختيه؟ شايد تا حالا تجربه اش نكردين كه منو بتونين درك كنين. خلاصه اون كلمه اين بود:"مجذور" بعد از اينكه كلي تلاش كردمو به هيچ نتيجه اي هم نرسيدم گفتم بهتره يه كم نامه نگاري كنم شايد يه فرجي شد و دوستان عزيز يه چيزي به ما حالي كردن. يه نامه با پست سفارشي و كلي خواهش و تمنا واسه مريم فرستادم كه مغزش كار كرد و جوابو بهم گفت. حالا با اين همه نامه نگاري و فكر و از اين جور كاراي سخت سخت كه پدر آدمو در مي آره بازم جوابو اشتباه نوشتم. بي خي خي اصلاٌ نمي دونم چرا اين روزا اين جوري شدم هيچ چيزه جالبي در انبوه خاطراتم به نظرم نمي رسه آخه هيشكي نظر نميده . من دلسردم، من تهنام، من ناراحنم. تيام خسته، تيام تنها، تيام آغلاده گتي آدي. بابا يه نظر بدين، بابا يه توجهي مبذول بداريد، بابا من گناه دارم، بابا من دارم ديوونه ميشم، بابا كجايي؟ باباي خوشگلم بيا به من كمك كن. بسه ديگه چقد بنويسم هيشكي تحويل نگيره بهتره برم گريه كنم آخه خيلي سنگسن شدم الآنه كه بخورم زمين، برم يه كم سبك شم. نتيجه اخلاقي: يه نظر بدين بچه دلسرد نشه، پس فردا ميره خودكشي ميكنه ميره خارج ها. بعد تو اين روزنامه ها هي مينويسن فرار مغزها، فرار مغزها. خب به خاطر همين كاراتونه كه مغزايي مثه من فراري ميشن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:38 توسط تیام |
|
|
دانشگاه آقا اين دانشگاه هم چقد سخته ديگه كم كم دارم از رفتن بهش(منظورم دانشگاس چته؟) منصرف ميشم (حالا انگار دعوت نامه برام فرستادن كه تو رو خدا بيا بي تو دانشگاه راه نمي افته) رفته بودم به جاي آبجيه خنگولم امتحان بدم. اول كه تو فضا نشسته بودم يه خانوم بسيجيه از اونا كه فقط دماغش پيداس يهو جلو روم ظاهر شد و زهره تركم كرد بعدشم كه رفتم برم داخل. خدايا ديگه هرگز اين جرياناتو برام تكرار نكن... آخه من كه بلد نبودم. به من چه؟ خيلي خنگ كاشتم. آبرو برام نموند. كارتمو نشون ندادم بعد يه پسر بسيجيه از حراست افتاد دنبالم حالا اون بدو من بدو. بالاخره با تلاشو كوششه بسيار دستگيرم كرد و گفت: صداااااااااااااااااااااااااااااااااي منو نميشنوي؟ منم گفتم: نه ولومت خيلي پايينه. نزديك بود سگوله بزنه تو گوشم. بعد از اينكه بسيجيه گرامي بر خودش مسلط شد گفت: كارتتو ببينم. منم كارتو نشونش دادم البته تا شده بود برادر نتونست به خوبي رويتش بكنه. ديدم يهو گذاشت رفت(فك كنم اين بسيجي ها همشون يه تخته كم دارن البته به استثنا خودم كه براي خاطر اردو بسيجي شدم) منم واسه اينكه خوب و واضح كارتمو نشونش بدم افتادم دنبالش. حالا من بدو اون بدو كه يه دفه آبجيه خنگولمو (تارا) ديدم اونم منو ديد بعد اومد گفت تيام كجا رفتي؟ داري چيكار ميكني؟ چرا افتادي دنباله اين؟ بعد منو به زور برد نشوند سر جلسه. اونجا وقتي داشتن كارتا رو نگاه ميكردن(اين كاتم شده بود معضلي واسه خودش) يه امضا هم ازم گرفتن (از بس كه خوشگلم) منم كه از ترس فقط نشاشيده بودم به خودم(روم به ديوار معذرت) تند تند همه رو نوشتمو فرار كردم اومدم بيرون حالا واسه بيرون اومدنم يه مشكل داشتم خب آخه اين تارا خنگه درست سوراخ، سنبه هاي دانشگاه رو نشونم نداده بود منم فك كردم بايد از همونجا كه اومدم برگردم رفتم كه برم بيرون ديدم در قفله اومدم بيام از يه طرفه ديگه فرار كنم كه اون پسر حراستيه دوباره مثه جن جلو روم ظاهر شد گفت: كجا،كجا؟ گفتم: هيچ جا. بعد زودي كارتمو نشونش دادم تا ولم كرد برم بعد يه دفه شيما دوسته تارا رو ديدم. عزيزم، اون لحظه به نظرم خوشگل ترين آدم روي زمين بود( واي چه تصوري ناجور توهم زده بودما) رفتم پيشش گفتم: تو رو خدا بيا منو نجات بده. كه منو برد پيشه تارا . اونا كه واسه خودشون با خيال راحت نشسته بودن تو حياطو مردمو مسخره ميكردن. بعدش با تارا و مونا (دوسته تارا) رفتيم تعقيبه يه دختره. بيچاره گناه داشت. آخه توي اين دنيا اين همه دخترو پسر ريخته كه با هم رفيقن و قرار ميذارن و ميرن اينور اون ور اون روزي ما ويره مون گرفته بود و به اين دو تا بدبخت گير داده بوديم. خلاصه تعقيبشون كرديم اما اونا خيلي معصوم بودن فقط رفتن يه كافي شاپ و يه مقدار چرت و پرت به همديگه گفتن(البته ما آوديو نداشتيم) بعد پسره دختره رو رسوند و رفت پي كارش ما هم (يعني من نه تارا اينا) كرمشون خوابيد و رفتيم پي كار خودمون. نتيجه اخلاقي1: به شما چه مربوط كه ميرين به جاي خواهرتون امتحان ميدين كه بدبختي بكشين. نتيجه اخلاقي2: به شما ارتباطي نداره كه يه دخترو پسر كه ترجيحاً با هم رفيقن چي ميخوان به همديگه بگن(فضووووووووووووووووول) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:25 توسط تیام |
|
|
خوشگل بگيري اين روزا كه بگير بگيره يا به اصطلاح خوشگل بگيري كارو بار ما خنده اس ما كه خوشگل نيستيم اين يه جا رو شانس آورديم خلاصه اون روزي خواهر بسيجي به آمي(زياد فك نكن مخففه) گير داده بود ميخواستن بگيرن ببرنش حالا ما مونده بوديم چيكار كنيم كه من يه دفه متوجه شدم اين تينا رفته پيش برادر بسيجي و دارن با هم گل ميگن وگل ميشنوفن خلاصه يه بارم اين تبادل دل و قلوه به نفع ما تموم شد و برادر عزيز ضمانت آمي رو كرد و بدبختو كه در شرف سكته بود نجات داد حالا اين دفه تينا گير افتاده بود هر كاري مي كرد تا خودشو از شر برادر نجات بده مگه اين برادر دس بردار بود بيچاره كلي عاشق پيشه شده بود و به زور شماره موبايل تينا رو گرفت. از اون به بعد تلفن بازي برادر شوروع شد كه طبع هنرمندي هم داشت و شعرهاي زيبا مي سرود. سوژه ي اين هفته امون جور شده بود همش تينا و نامزد عزيزشو مسخره ميكرديم و ميخنديديم. يكي از ابيات ايشون اين بود كه واسه معشوقه اش سروده بود(يعني برادر واسه تينا اين شعرو گفته بود) تو در قلب مني نازنين بيا اينجا كنارم بشين يكي نيس بگه آخه برادر اگه تينا بياد اونجا كنار تو بشينه پس شئونات اسلامي چي ميشه؟ پس حيا چي ميشه؟ پس نجابت چي ميشه؟ پس بسيج چي ميشه؟ و از همه مهم تر انرژي هسته اي كه حق مسلم همه ماست چي ميشه؟ آخه ميشه به خاطر يه نشستن اونم در كنار برادر گرامي تمام اين حقوق رو از دست داد؟ خلاصه هميشه هركول و بپيچون ما تينا بود اين دفه خودش گير افتاده بود بايد يه هركول ديگه پيدا ميكرديم تصميم گرفتيم من اين نقش را به عهده بگيرم قرار شد يه بار كه برادر جان ميخواد به تينا بتيليفه من كارشو درست كنم(بپيچونمش) وقتي برادر با مشترك مورد نظر تماس گرفت من گوشيو جواب دادم حالا گريه نكن كي گريه كن برادر نگران و جوياي احوال تينا شد منم بهش خبر تصادف تينا رو دادم كه رفته بود تو كما! اما برادر به هيچ وجه باور نكرده خواستار ديدار تينا شد . حالا ما اينجا گير افتاديم و نميدونيم چيكار كنيم خواهشمند است با نظرات خود ما را راهنمايي كنيد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط تیام |
|
|
بستني سر زمستون هوس بستني كرده بودم با سحر و تينا رفتيم بستني بگيريم من و سحر رفتيم داخل يه مغازه و تينا منتظر موند وقتي وارد مغازه شدم چشمم به يه آشنا افتاد حالا فك ميكنين كيو ديدم يكي از بچه ها كه با تينا ميچته قيافه كه صفر، سر كچل، چشا كور، همه چي تكميل. وقتي ما رو ديد نيشش تا بناگوش باز شد حالا كي ميخواد نيش اينو ببنده خدا عالمه. خلاصه يه بوهايي هم مي اومد:نگاه هاي رمانتيك از آقاي كچل به سحرجان. خلاصه بستني هارو گرفتيم و رفتيم و يه كم سر به سر سحر گذاشتيم در ديدارهاي بعدي متوجه شدم(آخه من هميشه سر خره سحر اينا بودم و به هيچ وجه تنهاشون نميگذاشتم)كه آقاي كچل هنگام روبرو شدن با سحر زبانشان قفل ميكند و لكنت زبان پيدا ميكنند .خلاصه مث اينكه آقاي كچل از تينا خواسته بود تا به سحر پيشنهاد بده چون در خودش اين توانايي رو نميديد كه به سحر بگه تينا هم به سحر گفت و اونم قبول كرد حالا من و تينا واسه آقاي كچل از خداوند منان خواستار صبر هستيم زيرا سحر تقريباً مانند ام شي عمل كرده و جوراب هايي با بويي خوش و مطبوع دارد كه شما را به ياد گل و گياه و بهار مي اندازد. نتيجه اخلاقي : هيچ وقت از يه دختر بدجنس نخواين كه براتون به دشمنش پيشنهاد بده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55 توسط تیام |
|
|
اتو با بر و بكس رفته بوديم پارك زيتون همه ماشينا رديف ايستاده بودن ما هم مونده بوديم نگاشون مي كرديم وقتي بالاخره بر و بچ رضايت دادن كه بريم همه ماشينا افتادن دنبالمون كي بود كه بمحله . خلاصه همه رو پيچونديم به غير از يكي كه خيلي سمج بود. پدر سوخته ها يه ليوان آب ريختن به سر تا پامون .خيسه آب شديم ما هم تيريپ انتقام اومديم رفتيم سوار شديم بعد سلاح هامونو( آب معدني هامون) در آورديم و شروع كريم خيس كردنه شون (توجه داشته باشيد عزيزان در اينجا بايد همانطور عمل كنيد كه باغچه آب مي دهيد) پس از گرفتن انتقامي سخت از افرادي كه مي خواستند ما را اسكول كنند پياده شده و به يك سركارگر ساختمان سازي پناه برده از او خواستيم تا ما را از شر مزاحمان نجات دهد سر كارگر غيرتمند پس از اينكه شانهاي بالا انداخت ما را شصكول كرد و ما هم به ناچار خودمان آنها را پيچانديم و پس از يك تعقيب و گريز فراريديم. نتيجه ي اخلاقي:در اينجا مي فهميم كه بايد همواره به قدرت خود متكي بوده و از هيچ كس كمك نخواهيم هر چي باشه از ضايع شدن بهتره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:40 توسط تیام |
|
|
هخي و چشمان هيزش اين خاطره مال اون موقع هاس كه مي رفتيم كافي نت. همه بلاها از اونجا نازل شد. اين تينا هي اخم كرد و اخم كرد تا صاب كافي نتيه عاشقش شد.بعد نمي دونم از كدام گوري IDمان را پيدا كرد(آخه من هميشه پروفايلو پاكسازي مي كنم) و PMي به اينجانب (تيام) نازل فرمود. حالا بايد بگم كه چه جوري پيشنهاد داد به من گفت كه اين حرفايي كه الان عينن نقل ميكنم رو به تينا بگم. من بايد به تينا مي گفتم:اين صاب كافي نتيه رو ديدي چه خوشگله(به اين ميگن اعتماد به نفس)،چه خوش تيپه(به اين مي گن اميد)،چه با ادبه(به اين ميگن رضايت). بعدشم بگم چقد دوس داشتم به من پيشنهاد مي داد تا با هم ديگه يه زندگي نوين را بسازيم.اگه به تو پيشنهاد داد چي مي گي بعد از مدت كوتاهي دوباره بگم بهت پيشنهاد داده حالا چي مي گي؟ ما هم اين پيام را به تينا ابلاغ كرديم و نظرش را جويا شديم تينا هم به تنفرش نسبت به اين گنده بك اعتراف كرده و مانع از رفتنه مجدد به آن خراب شده شد. توصيف قيافه گنده بك: هيكلي غول وارانه، موهايي فرفري و پريشان احوال، چشماني هيز و تلسكوپي، دماغش هم در (اينجا حضور ذهن ندارم)، لبهايش در زير انبوه ريش و پشم پنهان بود كه ما را بر آن داشت تا نامش را هخامنش يا به اختصار هخي بناميم كه بيچاره بعد از مدتي مسخره كردن ما كار ساز شده و آقاي صاب كافي را غيرتي نومود كه به پاكسازي پرداخت و انبوه ريش و پشم صورت را به نصف كاهش داد و بعد شد سرباز هخامنش. نتيجه اخلاقي1 : اخم كردن زياد به درد نمي خوره چون عاشقي به بار مياره و نتيجه ي عاشقي هم از بين رفتن پاتوقه(آخه بگو هخي جون بيكار بودي عاشق اين بچه ي مونگل شدي ) نتيجه اخلاقي 2 : تا افرادي مثل هخي خود را خوشگل مي پندارند خوشگلا برن بميرن |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:46 توسط تیام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ توسط یه باهال نوشته میشه اگه شما هم میخواین باهال باشین یه نظر که به جایی برنمی خوره عزیز
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|